تبليغاتX
صبح دیگر

صبح دیگر

تری سکشوال

2008-06-09_030324

توماس بی تای قبلا یک زن بود ولی نام او تریسی لانگودینی بود اما او تصمیم گرفت که تغییر جنسیت بدهد .پس از تغییر جنسیت با همسر فعلی خود نانسی ازدواج کرد ولی اکنون بدلیل ناتوانی همسرش برای باردار شدن ,زحمت حاملگی را پذیرفته و یک نوزاد۸ ماهه دختر را در شکم دارد.


عکس آقای توماس قبل از جراحی و تغییر جنسیت. زمانیکه نام او تریسی لانگودینی بود.

2008-06-09_025022

توماس زمانیکه در سن ۲۰ سالگی با نام تریسی لانگودینی و بعنوان یک زن در ایالت اوریگان امریکا زندگی میکرد, تصمیم به تغییر جنسیت گرفت .

2008-06-09_025340

ا و به کمک تیغ جراحان کلیه قسمتهای بیرونی زنانگی اش را جراحی کرده و آلت مردانگی را به او پیوند زدند.

 

2008-06-09_025406

اما در زمان جراحی او از پزشکان خواست اجزای درونی زنانگی اش مثل رحم را از بدن او خارج نکنند.

 

2008-06-09_025500

مدتی بعد او به آقای توماس تبدیل شد .

 

2008-06-09_025720

آقای توماس که اکنون ۳۴ ساله هستند, ده سال پیش  با نانسی همسر فعلی ۴۵ ساله اش ازدواج نمود.

 

2008-06-09_025525

پس از مدتی که تصمیم به بچه دار شدن گرفتند متوجه شدند که همسرش قادر به بچه دار شدن نیست.

 

2008-06-09_025611

پس از مدتی آنها تصمیم گرفتند که نطفه را در رحم آقای توماس بگذارند. این عمل نیز با موفقیت برگزار شد و آقای توماس اکنون ۸ ماهه حامله هستند.

 

2008-06-09_025547

او گفته است که اگر همسرش قادر بود که باردار شود او به هیج وجه به این کار تن نمیداد .

2008-06-09_025630

ولی از آنجا که آنها مایل به بچه دار شدن بودند و تنها انتخاب آنان به توصیه پزشکان رحم اجاره ای بود او به این فکر افتاد هیچ کس دیگر بهتر از خودش نمیتواند مواظب جنین باشد و به موضوع اهمیت دهد.

2008-06-09_025655

او میگوید  که حتی برادرش هم این موضوع را نتوانست درک کند و از من دوری کرد و گفته است که خدا میداند چه هیولایی متولد خواهد شد.

2008-06-09_025806

او و همسرش نانسی که یک شرکت چاپ در شهر “بند” زندگی کاملا معمولی داشتند تا اینکه مورد بچه پیش آمد و همه چیز را تحت تاثیر قرارداد.

2008-06-09_025832

توماس ادامه میدهد که بعضی از خانواده و بستگان همسرم حتی نمیدانستند که من در ابتدا زن بوده و تغییر جنسیت داده ام و در نتیجه موضوع برای همه گیج کننده و غیر قابل قبول بود .

2008-06-09_025914

توماس میگوید که مطمئن است که او پدر و نانس مادر خوبی برای دخترشان خواهند بود. وقتی از او سئوال شد که چه احساسی دارد او پاسخ داد باورنکردنی است!

2008-06-09_025434

او همچنین گفته است که بسیاری از پزشکان امریکایی بدلیل اعتقادات مذهبی حاضر به دیدن ما نمیشدند  و حتی مرا بعنوان مرد نمیشناختند وبسیار لحظات سختی بود

2008-06-09_025106

توماس مضافا گفت که گرچه باور موضوع برای دیگران مشکل است ولی واقعیت ماجرا این است که جنینی در درون من روز به روز رشد میکند و بزودی هم متولد خواهد شد.ما نمیخواهیم که کسی ما رادوست بدارد فقط مایلیم که دیگران با این موضوع کنار آمده و مارا بحال خود بگذارند.

2008-06-09_025131 2008-06-09_025157

چندی پیش او در مقاله ای در یکی از مجلات متعلق به  گی ها مطلبی در مورد سرگذشت و چگونگی عکس العمل و برخورد دیگران با این موضوع را نوشت.

2008-06-09_025249

او اکنون منتظر تولد دخترش تا ۴ هفته دیگر میباشد.

2008-06-09_025313

او همچنین گفت حاملگی من چیزی از مردانه گی من کم نمیکند.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 12:43 توسط مینا |


بالاخره شب فرا رسید وبا شراره

 

به خونه عمو رفتیم شراره دو تا 

 

دخترعمو کوچک شیطان داشت

 

اول که نشسته بودیم دختر

 

عموی کوچکتر شراره یکدفعه

 

گفت میناعین زنها میمونه منکه

 

حسابی خجالت کشیدم باباش

 

گفت خجالت بکش دختر بعدش

 

شراره لاک دختر عموشو

 

براداشتو زد به یکی از شصتش

 

به منم گفت بیا توهم بزن گفتم

 

نه اخه زشته جلوی عموت

 

حالا دو تا دختر عمو مگه شراره

 

را ول میکردند دستشو گرفته

 

بودند هی میگفتند پسر زشته

 

لاک بزنه وبا ناخنشون لاک

 

شراره را پاک کردند وبعد دست

 

منو گرفته بودندو نگاه میکردند 

 

که من یک وقت لاک نزده باشم

 

من گفتم خوبه من لاک نزدم

 

وگرنه اینا ابروهم را میبرند اما

 

بی خبر از انکه هنگامی که

 

شراره لاک به دست من داده

 

بود مقداری به کف دست من

 

مالیده بود یکدفعه که انرا دیدند

 

گفتند دیدی تو هم لاک زدی

 

وبعدش دستشو یکخورده ابدهن

 

زدو دست منوپاک کرد من که

 

هم خندم گرفته بود هم خجالت

 

کشیده بودم بالاخره صبح شدو

 

ماهم در غیاب صاحبخانه ارایش

 

کردیم وبعد من رفتم ترمینال و

 

شراره رفت به خونشون وسفر 

 

ما هم تمام شد به من که

 

خیلی خوش گذشت واز شراره

 

جون هم تشکر میکنم چون

 

خیلی بهش زحمت دادم ولی

 

مهمترین دستاورد این سفر پیدا

 

کردنه یک دوست که به نظر من

 

گرانبهاتر از الماس است بود

 

شراره خیلی دوستت دارم و

 

بهت میگم:

 

خاطرات شمال محاله یادم بره

 

اون همه شوروحال محاله یادم بره

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 9:39 توسط مینا |


دوست دارم درمورد دیدارم با شراره بنویسم میدانم که براتون خیلی عجیب یا خطرناک به نظر میرسه ولی منو شراره از طریق اینترنت باهم اشنا شدیم وبعد کار به تلفن کشید تا اینکه یک هفته قبل ما همدیگر را ملاقات کردیم قرار شد من ازشهری که ۵ساعت باشهر شراره فاصله دارد یک روزه برم وبرگردم  من به خانواده گفته بودم میخوام با بچه های دانشگاه بریم  بله من راه افتادم وبا شراره در  جایی قرار گذاشتیم شراره خیلی اصرار داشت که من بیام خونه عموشون اما من گفتم نه ولی شراره به خانواده عموشون گفته بود وبیچاره ها چقدر تدارک دیده بودند اول که شراره دیدم از دور فکر کردم  دارم شبکه فشن تی وی را نگاه میکنم  کاملا زنانه راه میرفت بهش گفتم مراعات کن همه دارند نگاهمون میکنند رفتیم خانه عموی شراره چقدر میهمان نواز بودند زیادم سوال نکردند باور نمی کنید من رفته بودم خانه کسی که نه انها منو میشناختد ونه من انهارا حتی شبم انجا ماندم اول خیلی می ترسیدم ولی بعد دیدم خانواده عمو خیلی خوبند نمیدانم چگونه شد که من به شراره وشراره به من اعتماد کرد الانم دلم برای شراره تنگ شده فکر میکنم کار خطرناکی کردم نه؟ اما خیلی خوش گذشت باهم رفتیم کنار دریاو...... راستس سوپر مارکتی محل عموی شراره علاقه عجیبی به شراره داره من بنا به وظیفه باید سفارشو به شراره بکنم چون مردی خوشگل با چشمانی سبز دماغی نسبتا دراز وسنی حدودا ۵۰-۲۰  خوب من دیگه باید فرار کنم الان شراره حسابمو میرسه 

ادامه دارد

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:48 توسط مینا |


سلام بچه ها ببخشید ناراحتتون کردم ولی فهمیدم چقدر دوست دارم من ان کار را نکردم چون از خدای خودم می ترسم نمی دانید چه روز بدی را گذراندم الکل انداختم توی سطل زباله چند بار رفتم که انرا از سطل وردارم ولی پشیمان شدم وبرای امروز یک وقته مشاوره گرفتم چه دکتر بامزه وخوش اخلاقی بود گفت کمکت می کنم وبعدا خانوادت را صدا میزنم برای خودکشی برام دارو نوشت ولی گفتم ننویس چون وابسته شدن به این داروها خیلی بده گفت اگه من روانپزشکم خودم میدانم چکار کنم بفرما جای من بشین گفتم اختیار دارید ولی من نگرفتم فردا که رفتم میگم من توانستم بر این خواستم غلبه کنم پس بعدش میتونم دیگه می خواهم شاد باشم  ولی اگر خانوادم بفهمند  وای ولی هر که خربزه میخوره پای لرزش میشینه از ستاره شراره مونا وسپیده وبوسه ومژده عزیز سپاسگزارم ودر مورد ان موضوع مژده خانم من همین الان امادگی دارم بچه ها الان وقت چیه رقص عربی

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:36 توسط مینا |


ادامه

مجبور شدم دروغ بگم واین دروغ پشت سرش صد تا درروغ در امد گفتم مادرم تصادف کرده ورفته تو کماو همه بچه ها ناراحت شدند وگفتند واقعا متاسف شدیم وبراش دعا می کنیم به خدا خودم خیلی عذاب وجدان گرفتم که بهشون دروغ گفتم وهمیشه از خدا طلب امرزش می کردم از ان روز شروع شد هر روز حال مامانت چطوره می گفتم فعلا که فرقی نکرده وهمینطور در زندیگیم تفتیش می کردند وبعد به دروغ گفتم پدرم فوت کرده وبرادرم هم خارج کشوره وبعد از یک ماه دیگه از اینکه هروز میگفتم حال مامانم تغییر نکرده خسته شده بودم گفتم عملش کردیم بعضی از حسهایش بر گشته انها گفتند خدا را شکر اما اگر یادتون باشه امسال برف خیلی سنگینی بارید که امتحانات یک هفته لغو شد همین به ضرر من شد چون من کاملا اماده برای امتحانات سری اول بودم حتی یک امتحانم دادم که نمرم شد۱۹ اما من خیلی افسرده شده بودم لباس سیاه پوشیدم برای امتحان دوم رفتم ایندفع دیگه گفتم مامانم فوت کرده وهمه تسلیت می گفتندوناراحت از اینکه من بهشون نگفتم بهشون گفتم خوب موقعه امتحانات بود نمی خواستم مزاحمتون شوم اصلا موبایلم را جواب نمی دادم تا۲دقیقه هم قبل از امتحان در دانشگاه بودم اما نمی دانم که چه شد یکدفعه از دانشگاه امدم بیرون اصلا انگار روی ابر بودم وبیچاره بچه ها چقدر تلفن زدند اما من هیچکدام را جواب ندادم یک پیام فرستادم که من دیگه دانشگاه نمی ایم خیلی برام پیام فرستادند که بیا اشتباه نکن اما من چون دیگه قصد زندگی تو این دنیا را نداشتم گفتم خدا حافظ حالا برنامه چی بود دیدم که نمیتونم اینجوری زندگی کنم ونمی تونم عذاب پدرو مادرمو ببینم پس به خدا گفتم خدایا منو دیگه ببخش من خودکشی میکنم اما نه بخاطر خودم بلکه به خاطر پدرو مادرم اما دیدم دیگه داریم به عید نزدیک میشیم گفتم عید خانواده را خراب نکنم به دروغ گفتم برای ترم دومم رفتم ثبت نام ومجبور شدم به بهانه دانشگاه خیابان گردی کنم که خیلی سخت بود  بعضی وقتها برای اینکه یک جا نباشم روزی ۶ساعت راه میرفتم والان هم همینطور به هر حال انها هم یک روزی می فهمند چون با بام ازم گواهی اشتغال به تحصیل می خواست اما هربار به یک بهانه ای طفره میرفتم یکبار میگفتم نیستش یکبار گفتم یادم رفت با ر اخر هم گفتم یک هفته اینده اماده میشه حالا هفته اینده فرداست بنا براین روز خودکشی من فرداست من الکل صنعتی گرفتم بچه ها درسته مدت زمانی از دوستی شما با من نگذشته اما باشما خیلی انس گرفتم به خدا مثل خواهر وبرادرم می مانید  برام سخته که ازشما جدا شم ولی دیگه چاره ای ندارم خدایا بهم کمک کن که این اتفاق نیافتد بچه ها براتون چند توصیه دارم۱ـ صداوسیما را فراموش نکنید۲ـهمدیگر را دوست داشته باشید واجازه ندهید بعضی اختلاف نظرها باعث جدایی شما بشه۳ـ اگر امکان جراحی برای شما وجود ندارد سعی کنید باظاهری موجهتر در جامعه حضور یابیند وتورا به خدا برای روح وامرزش من دعا کنید کهخدا از گناه خودکشی من بگذره امروز روز اخر زندگی من هست مادرم قرمه سبزی گذاشته بود مثل همیشه خوشمزه بود مادرم منوببخش گریه نکن ستاره وشراره ودیگر دوستان حلالم کنید

میروم چون دیگر وقت پروازست

میروم چون خدا روحم را صدا میزند

 روحی اشفته چون هیچ وقت جسم خودش را ندید

 هر چند روحی گنه کارم

 میروم هر چند حسرت یک ارایش به دلم ماند

میروم هرچند حسرت یک اسایش به دلم ماند

میروم هر چند حسرت و ............................

خداحافظ

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:41 توسط مینا |


بنام خداوندی که مارا افرید

نمی دانم چه شدکه برای امتحانات ترم اول نرفتم وبعد برای ترم دومم ثبت نام نکردم ولی واقعیت این بود که اصلا حالم خوب نبود بدتر از همه چون ادم فوق العاده احساساتی هستم مشکلات دیگرهم اضافه شد مثلا وقتی به دانشگاه می امدم واین بچه های دست فروش۵-۴ ساله که بعضی از این مردم اذیتشون می کردند با چشمی اشکبار به دانشگاه میرفتم اواخر هم بدتر چشمم همیشه قرمز بود یکدفعه که دیگه حالم خیلی بد بود استاد پرسید: مشکلی پیش امده اخه امروز خیلی ناراحتی گفتم نه هیچی نیست یکدفع بغضم ترکیدو شروع به گریه کردن کردم بچه ها خیلی تعجب کرده بودند هی می گفتند چی شده؟ استادم پیله کرده بود که باید بگی مشکلت چیه شاید بتونم کمکت کنم تودلم میگفتم خوب چکار کنم نمی تونم بگم که میخوام تغییر جنسیت بدم ولی شرایط مهیا نیست بهنظر شما می شد؟ تازه سکوتم نمی تونستم بکنم چون پیله کرده بودند

ادامه دارد

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:6 توسط مینا |


بنام خداوندی که ما را افرید

سلام من یک تی اس ام تو ف هستم اول باید از ستاره جون تشکر کنم

چون او مرا برای تاسیس وبلاگ تشویق کرد ستاره جون دوست ویژه من هستند واز خانم سپیده ارامش ممنونم که به من ارامش دادند واز تمامی بچه ها می خواهم که بهم کمک کنندچون من چیز زیادی در مورد وبلاگ نمی دانم عزیزان قلم من همچون قلم شما نافذ نیست ولی سعی خودمو میکنم

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:3 توسط مینا |